یادش آمد امشب از یاد گلی

باغ پر شد از نوای بلبلی

شاید اکنون می شود از جنگ گفت

از سلام یاری  یک مرد گفت

شاید اکنون شعر همت جان گرفت

قلب هامان نقشی از جانان گرفت

دیشب از یاد  گلم خوابم نبرد

فکر یاران غریب فکه خورد

دیشب از باران نگاهم جان گرفت

یاد چمران در خیالم جان گرفت

یاد  خاک کربلا آمد سرم

با سبوی عاشقی جان می خرم

یاد خاکی از برای عاشقی

کربلا تا کربلا دلدادگی

کربلا این جاست جایی از بهشت

بر گل رعنا گلی دیگر نوشت:

باقری،همت،سراپا دلبری

از درون فکه آمد باقری

باقری،چمران و همت بی بدیل

اشک هایم در سراشیبی اسیر

گونه هایم سرخ از اشک غمش

باقری با خون تپیده در تبش

این تب عاشق کشی جانیست یار

در تب عاشق شدن این است کار

خون کجا می بود در یک لحظه عشق

آن زمانی که گلی در خون سرشت

شاخه ی همت درون خاک رست

باکری دست از همین دنیا بشست

شاعری تنها بساط عاشقی ست

شاید اکنون می شود در خون گریست                       راضیه سادات حسینی( آفتاب)