اندر حکایت دو جان گرفتاری شیخ احمد

برگرفته از سایت تراکمه به قلم: مسعود اسدپور

آن وامانده از چپ و راست، آن عاشق خرما با ماست، آن مرید و طرفدار عبدالله، آن کج افتاده با انصار حزب الله، آن سرپرست شهر در این بی سامانی، شیخنا و مولانا احمد منصوری کهوردانی. که از جمله خواص بود و اعزامی از بلاد عمر و عاص.

گویند ولادتش را صدها نفر از فالگیران و جنیان پیشگویی نمودند، از میان آنها دو جن ماوا گزیده به آب انبار مسما به حیدرجن و عسکرجن (در کتب بلاد فرنگ، هیدروجن و اکسی‌جن ذکر گردیده). که گفتند: “از میان پارسیان پس‌کرانه‌های خلیج پارس، شیخی به دنیا می‌آید بی‌بدیل، دارای ریش و سبیل، با کیاست باشد و چرکین دل از ریاست. آموزگار شود و سرآمد روزگار. واااای از روزی که دست روزگار به جبر برساندش به نیابت فرماندار! داااااااخ اَ دِلِش! داااااااخ اَ دِلِش! داااااااخ اَ دِلِش!”. این بگفتند و شیهه‌ای بزدند و ناپدید شدند.

چون نامه از مقامات رسید که شیخ احمد باید بر نیابت فرمانداری جلوس کند، جمله انس و جن، ناخودآگاه آن حکایت بیاد آوردند و چِش‌کار که آن “داااااخ اَ دِلِش” را تعبیر چه باشد.
چندی که بر کرسی نیابت تکیه زد او را گفتند مریدان که یا شیخ کلامی بگو تا فیضی ببریم. او گفت:”غمی نداشتم، خری خریدم!”. از هیبت این کلام جان همه بسوخت. گفتند: “یا شیخ! تو را چه شده است؟!”

با دستی لرزان و دلی نگران پاسخ داد:

ای کاکا، سر به سرمان نگذارید که دلمان خین‌چال است. زان روز که شاهین اقبال بر دوش ما نزول اجلال نمود نه خاب داریم و نه خوراک، نه شب داریم و نه روز. این کرسی دنیایی برای ما جز دردسر چیزی نداشته. همان اوان نیابت در شهر هیجار زدیم، سر به سر عبدالله نگذارید که خرش خیلی می‌رود. وقعی نگذاشتند و پشت گوش انداختند. گفتند: “عبدلله پستش بالا است، جایش خوش، خوراکش وَلم، مسکنش تامین، اسکورتش به جا، ماشینش مدل بالا، به ما چه کار دارد؟!” گفتیم: “به قول باپیرو، فال و فیس در غریبی، چون گ..دن در بیابان است، مزه به دل نمی‌دهد!”.

گفتیم: “چوب در نونه‌ی گُنج نکنید! به دردسرمان نیندازید و دست از جُلَکِ ما بردارید!”. گوش نکردند و پاپیچش شدند. حال بنگر که چه بر سرشان آمده. صبح سر از خاب برآوردند و دیدند جای خیار کُلُهم است. جا تر است و بچه نیست و آن ممه را لولو بُرده(در برخی کتب خورده ذکر شده) و کس به ترازینشان تُربِزه نمی‌کشد.

حالا گرفتاری آنها که مثل مار گِل پِلِنگ می‌خورند یک طرف، گرفتاری اعوان و انصار خودمان که انتظار پست و مقام می‌کشند یک طرف. دو جان گرفتاریم نمی‌فهمیم سینه‌ی چه کسی وازَنیم. کَلَبَهلوییم به حرف کدام وَر گوش کنیم. کلک دَر خانه‌مان بالا آمده است. روز و شب، برّی آدم از چاه‌‌وَرز و ملّایی دست به ره می‌زند بر طمع پست و مقام. در عجبیم از آنان که نان و نمک حیاتی و جعفری خوردند. اینها دیگر آهسته‌ ۲ شب به بعد می‌آیند، می‌گویند بر کسی فاش نکن اما ما اسم عبدالله در برگه‌ی رایمان نوشته بودیم. نمی‌دانیم این دیگر کجای دلمان بنهیم. آسوده کسی که خر ندارد، از کاه و جوش خبر ندارد.

والده‌مان می‌گفت: “احمد جان، دو اُستُخان شده‌ای عین نی قلیان! ول کن اینجا را. تو این جماعت نمی شناسی. این قوم اگر از آدمی واگشتند پِت پِتش می‌کنند. سنگش می‌کوبند. تماته گَندیده بر سرش می‌زنند. خاگ سویش وِرّ می‌دهند. تو از موسوی لاری و فخرالدین حجازی بالاتر نیستی که نخ نخ ماهی‌اش زدند. تو از استاندار پیشین برتر نیستی که سنگ بر فرقش کوفتند. اینان بازی نمی‌بازند، قاعده بر هم زنند و کولی بازی ‌کنند. فحش بارانت می‌کنند و جِنگَت را با فِنگَت یکسان. از من به تو این نصیحت که از اینان بهراسی و چوب کِرِشان نکنی. لیکن فنونشان بیاموز که بسیار تو را به کار آید در سیاست!”. و ما گوش نکردیم.

نمی‌دانیم چه کنیم. می‌رویم به سویشان، فایده ندارد. از آنها فاصله می‌گیریم افاده نمی‌کند. به نماز جمعه می‌رویم، می‌گویند الکی است. بر مزار حیاتی گریه می‌کنیم می‌گویند فیلم بازی می‌کند. سر به سنگ قبر می‌کوبیم. می‌گویند این دیگر آمده ما خر کند؛ کوهی آمده، دهی در کند.

چند روزی است اَسپَنچِرَنگ می‌بازند در شهر. هی‌جار می‌زنند و خلق دعوت می‌نمایند. قشون‌کشی می‌کنند و استعفای ما طلب. گفتیم اگر یک دلیل متقن بیاورید الساعه استعفا خاهیم نبشت. گفتیم از استاندار دلتان خون است؛ با فرماندارش در بیفتید. از ما مظلوم‌تر گیر نیاورده‌اید؟

آن روز سیدی سر پا کرده بودند، حِرِفتی ناسزا بارمان نمود. گفتیم: “یا سید! شما را چه شده که این گونه این جماعت را قبا از هم می‌درید و گریبان چاک می‌کنید. این جماعت نبین که امروز حرمتتان کرده با ماشینتان آورده‌اند. کار اینان چون تمام رسد، در بیابان رهایتان می‌کنند. وگر خیلی محترم دارندتان، سوار بر موتور سیکلت به خانه بر می‌گردانندتان”. جمله‌ای گفت که عمق جانمان بسوخت:”جُلَکی‌ات را جمع کن و برو که اِسمایلو هنوز از کویت برنگشته!” و آنگاه قطره اشکی از گوشه چشمش فرو فتاد که زخم جانمان بیشتر کرد.

سخن شیخ احمد چون بدین جا رسید پیری از میان جماعت برخاست و گفت:”خالو جان! انتخابات نزدیک است. با آن چه می‌کنی؟!”. شیخ سه مرتبه فریاد زد: “عیشمان گرم است! گرم! گرم!” و از حال برفت.