من در زمره جانبازان قطع نخاعي از گردن كه قرار بود به ديدار آقا مشرف
شوند، نبودم. كليد در اين توفيق و سعادت، زماني در دستانم قرار گرفت كه بچه
هاي انجمن جانبازان نخاعي كه پيگيران و تدارك كنندگان اصلي برنامه تجليل
از جانبازان قطع نخاعي از گردن بودند از من خواستند، متني را براي قرائت
درحضور مقام معظم رهبري آماده كنم.
وقتي متن را كه ابياتي هم در وصف حال جانبازان ضميمه آن كرده بودم براي
شان فرستادم، گفتم: اگر امكانش بود من هم طفيلي اين عزيزان جانباز بتوانم
به دست بوسي بزرگ جانباز انقلاب نائل شوم.به اميد زيارت آقا تواني دوباره
يافتم و باتوكل به خدا، ساعت 10 شب به محل اقامت جانبازان حركت كردم. باخود
مي گفتم اگر هم توفيق دست بوسي آقا نصيبم نشد، لااقل دوستان جانباز و
زائران ايشان را زيارت مي كنم.اواخر شب بود كه دوستان به من هم خبر دادند
كه اسمم را در ليست زائران آقا جا داده اند و مي توانم همراه آنان بروم.
اين نويد روز زيبايي بود كه در پيش داشتم.
اتوبوس ها با اسكورت ماشين راهنمايي و رانندگي و موتورسوارهاي يگان
حفاظت سپاه به سمت بيت رهبري حركت كردند.اتوبوس ها بدون توقف تا مقابل در
ورودي حسينيه امام خميني(ره) پيش رفتند و جانبازان و خانواده هاي شان بدون
هيچ گونه بازرسي و توقفي وارد حسينيه مي شدند.همه روي ويلچر و تخت رديف شده
بودند و چشم انتظار نايب امام زمان(عج) بودند.بالاخره خورشيد چهره آقا از
مشرق حسينيه طلوع كرد و تا بالاي سرهمه ما بالا آمد.
آقا با چهره اي درخشان از لبخند، با آن قد بلند و رعنا، بالاي سر تك تك
جانبازان دلبندشان حاضر مي شدند و همچون سروي با وزش نسيم عشق و محبت خم
مي شدند و گلبوسه هاي مهر و محبت را برگونه هاي دلدادگان شان مي نشاندند؛
بوسه هايي كه چون مدال هاي زرين افتخار بر سينه ها خواهد درخشيد.
آقا، جانبازان را درآغوش مي كشيدند و درآغوش گرم خود مي فشردند؛ چنان
بوسه هاي آبداري از گونه هاي آنان برمي داشتند كه دهن آدم آب مي افتاد. مثل
پدر مهرباني كه پس از مدت مديدي، فرزند دلبندش را ديده باشد، گويي عنان
اختيار از كف داده بودند و به تعداد ديده بوسي ها هم قناعت نمي كردند. شايد
به نيت پنج تن بود كه پنج بار گونه هاي جانبازان را مي بوسيدند!!
بعضي از خوشحالي گريه مي كردند و بعضي نيز بهت زده بودند و حيران؛ صحنه
صحنه معاشقه و مغازله بود. بعد گل گفت وگل شنفت از دو طرف شروع مي شد.آقا
از احوال جانبازان مي پرسيدند و آنان مي گفتند: «شما خوب باشيد ما هم
خوبيم.» مي گفتند: «به ابي انت وامي»، مي گفتند:«خدا از عمر ما و زن و
فرزندان ما كم كند و به عمر شما بيفزايد.»
«كوروش محمودي» از جانبازان كرجي كه او را از زمان اول مجروحيت و بستري
شدن در بيمارستان دكتر شريعتي تهران به خاطر وضع بسيار وخيمش به ياد دارم و
يادم هست كه حتي قدرت بلع هم نداشت و غذايش را از سوراخي كه در گلويش
ايجاد كرده بودند با سرنگ مي دادند، با اينكه حالش نسبت به آن موقع اندك
تفاوتي كرده است، ولي هنوز هم نه مي تواند حرف بزند و نه چندان تحركي دارد.
اما او با ديدن آقا پر درآورده بود. آغوش و بوسه هاي آقا برايش كفاف نداد و
با آن وضعش پر باز كرد و دست هايش را تا محاسن آقا رساند و دست به سر و
روي آقا مي كشيد. آقا با اينكه از ديدن با وفاترين يارانش خوشحال بود، اما
مي شد فهميد كه غم سنگيني را از ديدن وضعيت دشوار آنان پشت سيماي آفتابي اش
پنهان كرده است. بالاي سر «كوروش» معلوم بود كه آقا به سختي دارد خودش را
كنترل مي كند و عن قريب بود كه بغض سنگينش بتركد. كوروش نمي توانست حرف
بزند ولي با زبان بي زباني احساسش را به آقا منتقل مي كرد.
طنين قهقهه آقا زماني بلند شد كه ايشان با يكي از همشهري هاي مشهدي
خودشان كه پير مردي بود، صحبت مي كردند. پيرمرد مي گفت :«آقا ما در تظاهرات
ها پشت سر شما بوديم» و آقا فرمودند:«آن موقع خيلي جوان بودي» و پيرمرد
حاضر جواب هم با لهجه مشهدي غليظش گفت:«ها شمايم جوان بودي»! آقا چنان
قهقهه اي زدند كه من يكي تا حالا نشنيده بودم.بعد از آنكه همه دلدادگان به
وصال دلبرشان نائل شدند اين مجلس عيش به طريقي ديگر ادامه يافت. يكي از
جانبازان با لحني زيبا آياتي مناسب مجلس را تلاوت كرد و بعد يكي از
جانبازان مشهدي به نام آقاي «صفايي» متني را كه چند بيت از شعر و بخشي از
متني بود كه به همين منظور نوشته بودم با لحني حزن انگيز قرائت كرد. اواسط
متن بود كه متوجه شدم لحنش عوض شد و او دارد حرف دلش را خارج از متن بيان
مي كند.
در پايان اين ديدار عاشقانه و رويايي، حضرت آقا درحالي كه لبخند رضايت
از اين ديدار به طور محسوسي در سيماي شان برق مي زد، در بيانات خود
نيزصريحاً از ترتيب دهندگان اين ديدار تشكر كردند و فرمودند كه اين برنامه
بايد همه ساله، به طور مطلوب تري ادامه يابد. يعني «دور چون با عاشقان افتد
تسلسل بايدش!»
در اينجا براي حسن ختام متن كامل شعري را كه از زبان جانبازان براي آقا و سرورمان سروده بودم را مي آورم:
گرچه از دست و پا فتادستم
عهد و پيمان خويش نشكستم
گرچه عضوي نمانده در بدنم
عضوي از عاشقان تان هستم
بر لبت چون «خم مي ني» است مدام
از شميم حضور تو مستم
حسرتي هست در دلم كه چرا
به شهيدان حق نپيوستم
خواب ديدم كه در رهت آقا
باز سربند يا علي بستم
با همان شور روزهاي نبرد
از سر خاكريز مي جستم
امر كردي به پيش مي رفتم
دشمنت را به تير مي بستم
تا كه بر پا بود ولايت عشق
اين چنين روي چرخ بنشستم
گرچه رنجور و خسته ام اما
تا نفس هست با شما هستم
«بهروز ساقي»
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 14:44 توسط بهرام حسن زاده
|
بسم الله الرحمن الرحیم*
((والذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون)) خدای متعال را شاكرم که به بنده حقیر این توفیق را مرحمت فرمود که وبلاگی را تحت عنوان بصیرت راه اندازی کنم . این وبلاگ با موضوعات متنوع فرهنگی -سیاسی و اجتماعی می باشد . امید آنکه مورد استفاده واقع گردد. اللهم عجل لولیک الفرج بهرام حسن زاده:مدیر وبلاگ بصیرت